بخش ۳۸ - رفتن رام بدیدن ستیچن زاهد و پرسیدن خبر ستارهٔ سهیل
خرامان آن دو سرو از گشت گلشنرسیده در وطنگاه ستیچن
به دلجویی ستیچن کرد تعظیمبه پیش آمد به صد تعظیم و تکریم
دلاسا داد و گفتش خیر بادیدمادم میوه در پیشش نهادی
به شفقت باز پرس حال می کردبه طالع مندی او فال می کرد
که من از روز اخراج تو تا حالخبر دارم به شوقت می زدم فال
بس اوصاف تو از مردم شنیدمنکو شد تا به چشم خویش دیدم
کنید آرام اینجا هر دو دلبندچو مهر و ماه روز و شب سفر چند
ببودن گر ندارید اختیاریز رنج ره بیاسائید باری
شده رام از بزرگیهاش حیراندر آنجا بود چندی شاد و خندان
چو از ج ای ستیچن نیز خاطربرآن آورد تا گردد مسافر
به هر جا خواست ششماهی و سالیهمی بودی پی دفع ملالی
دگر ز آنجا ب ه جای بعد یکچندهمی رفتی و گشتی شاد و خرسند
به صحرا جا به جا زینسان به هر حالنُه و نیمی گذشت از چارد ه سال
دمِ رخصت به جمع زاهدان گفتزبانش گوهر راز نهان سفت
که ای وارستگانِ پیش بینانشنیدم از لبِ عزلت نشینان
سهیل اختر که بس روشن ضمیر استدرین صحرا به طاعت گوشه گیر است
به جانم شوق او ز اندازه بیش استکه دیدارش علاج جان ریش است
سراغ آن حدیثم را جوابستبود گر رهنمائی بر صوابست
ستیچن گفت کای اقبال سیماازین منزل که ما داریم مأوا
دو فرسنگ است سانت پاک گوهرکه باشد با نسب با او برابر
برادر نیز همتای سهیل استوزانجا بیشتر جای سهیل است
خرامان با صنم چون مهر با ماهز منزل سانت را بگرفت همراه
بدان منزل که زاهد منزوی بودروان شد تا شود او نیز خوشنود