بخش ۲۷ - مصلحت کردن راجه جسرت با وزیران به جهت جلوس رام بر تخت شاهی و حیله انگیختن مادر برت برای اخراج رام
چو جسرت در اود بنشست دلشادبه جا آورد شکر حق ز اولاد
به خلو ت مصلحت جست از وزیراننهان پرسید کای روشن ضمیران
مرا عمر آخر آمد گشته ام پیرصلاحِ دولت اکنون چیست تدبیر
ز دست پیر ناید کار شاهیجوان خواه است فرِ کج کلاهی
چو رام من جوان و شیر مردستز دستش آنچه آمد کس نکردست
همان بهتر که بر تختش نشانمبه دست خود به تاجش زر فشانم
روم پس در ببندم بر رخ غیرپرستشگر شوم در گوشۀ دیر
به رأی رای هر کس آفرین کردمنجم آمد و ساعت گزین کرد
مقرر شد که فردا رام بر تختز دست رای یابد افسر و تخت
برای کار فرما رای فرمودبه اسباب جلوسش ساز موجود
همی بردند این مژده نهانیبرای رام بهر مژدگانی
چو بشنید این بشارت مادر را مکفش نیسان شد از باران انعام
کنیز برت ازین غیرت برآشفتبه گوش مادر ب رت این سخن گفت
که در عشق تو جسرت بی وفا شداز آن مهرش به پور کوسلا شد
به تخت ملک او را می نشاندز دولت برت ن اامید ماند
ترا گر اعتماد مهر او هستغنیمت دان، مده شب فرصت از دست
پی تدبیر خود مردانه برخیزبه کار برت شو، منصوبه انگیز
جوابش داد و دل داد و گهر سفتبر آن دلسوزی اش صد آفرین گفت
مرا جسرت ز جان فرمان پذیر استکه در زنجیر زلف من اسیر است
رخم تا ننگرد چشمش نخوابدشود بی تاب اگر زلفم نتابد
ور از نازم دل او بی نیاز استسر زلف مرا رشته دراز است
نیاز او ز ناز من خجل بادز تیغ عشوه ام خونش بحل باد
چو لعلم در شکرخندی کند دیرز بس لب تشنگی آید ز جان سیر
سپاه عشق می آریم اکنونکه تازم بر شکیب او به شبخون
ز زلف آبستن فتنه کنم شبزبان بندش کنم از جنبش لب
ز تاب طره گیرم جادویی وامکه دلتنگش کنم چون حلقۀ دام
به پشت پا زنم روی نیازشتغافل کش کنم از تیغ نازش
حریفی کرده نرد فتنه بازمفریبش داده، کار خود بسازم
چو جسرت در حرم شمع شبستانفسرده یافت در خود ماند حیران
که جام مهر چون لبریز خون استبهار زندگی پژمرده چون است
گلستان شبستان را چه شد زیبچراغش را مگر زد باد آسیب
فسون چاپلوسی خواند بسیارنیامد آن پری، لیکن به گفتار
برون، از ناز، فوج عشوه آراستدرون، از عشق، حسن او مدد خواست
چو شد نزدیک از آن افسون دمیدنهلاک مرغ دام از بس طپیدن
ضرورت شد که ناز دوست آزارببخشاید بران مرغ گرفتار
به نوعی کیکیی داده جوابشکه معشوقی تراوید از عتابش
که بد عهدی به عشق ما میاویزز بد عهدان نشاید غیر پرهیز
درون بیگانه، بیرون آشناییبه معشوقان رها کن بیوفایی
به بد عهدی مثل کردی وفا رانیاوردی به خاطر عهد ما را
جفاکارا! دلم تا کی کنی ریشوفاداری بیاموز از غم خویش
چنان کرد از وفا عهد تو انکارکه شد نام جوانی زو وفادار
جوابش داد کای خود روی خود ر أیچه بد عهدی ز من سرزد؟ بفرمای
چسان عهد کهن س ازم فراموشوفا از هر بن مویم زند جوش
صنم گفتش که یادت باد بر جانچو زخمی آمدی از جنگ دیوان
تنت خسته به پیکانهای دلدوزسرت ماندم به زانو چل شبانروز
ز دلسوزی نخوردم هیچ جز غمبه تیمارت نکردم خواب یکدم
بران غمخوارگی خود دادی انصافندانم وعده کردی یا زدی لاف !
که دادم آنچه باشد آرزویتدل و جانم فدای تار موی ت
گرفتم از تو من وعده در آن دمبه دل بستم گره، وعده قسم هم
که هرگه از تو خواهم آرزوییببخشی و نبینی هیچ سویی
کنون زین کجروی مردانه برگردکریمی وعده را باید وفا کرد
کنی گر تازه پیمان کهن راگشایم با تو زین خواهش سخن را
ندانست و دگر باره قسم خوردنیاندیشید کین صافست یا درد
چو دید آن عشوه ساز فتنه انگیزکه از باد فسون گشت آتشش تیز
به آتش خواست سوزد خان و مانشنهاد آن راز پنهان در میانش
که شاها این دوخواهش را به من بخشمراد من به دست خویشتن بخش
یکی اقبال برت از افسر رایدوم اخراج رام از کشور رای
ازین گفتار حیران ماند جسرتز حیرت گشت جسرت عین حیرت
نه صبر آن کزو گردد جدا رامنه تاب آن که بد عهدش بود نام
گره شد بر لب از حیرت جوابشخیال دزد چشمش برد خوایش
حریفش برد از کف دستمایهبه خاک افتاد بی جان تر ز سایه
زبا ن شد خنجر خصم از بهانهدو چشم او کشید از چشمخانه
همه شب چون سحر می کند جانیز بیم مرگ غم، صاحبقرانی
برای برت فرمان شد که بشتاببه عزم تختگاه از ملک پنجاب