گنج

بخش ۲۶ - آوردن رام سیتا را در اوده و به خانۀ خود نشستن با یکدیگر

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۲ بیت
سعادت هر که را شد سایه گسترشود دلخواه بختش سیر اختر
به دولت محنتش گردد فراموشبه یار نازنین خواهد هم آغوش
به خوشوقتی زید نازان مه و سالبه کام دل چو رام صاحب اقبال
که آورد آنچنان حور پری زادکزان شد بام قصرش جنّ ت آباد
ز نور افشان جبین آن دلارامتجلی بر تجلی بر در و بام
چو رام آمد به قصر آسمان کاخبه دست انداز شد بر ماه گستاخ
چو شوقش بر نقاب شرم زد دستز گلگشت تماشا دیده شد مست
تفرج کرد مهدخت بهاریمهستان گلشن و خورشید زاری
شدی هر لحظه زان گلگشت امیدنظر گلدسته بند ماه و خورشید
دو آیینه مقابل رو نمودندبه یک دم زنگ غم از دل زدودند
به نظاره چنان ذوق نظر بودکه حیرت بر خیال یکدگر بود
گهی آویختی در شاخ سنبلگهی تاراج کردی خرمن گل
گهی چون زلف در پایش ف تادیگهی چون خال بر رخ بوسه دادی
گهی در شام زان روی جهانتاببه وهم صبح بر می جستی از خواب
چو روزش شب شدی از زلف و خالشچراغ طور بر کردی جمالش
زدی دندان برآن لعل شکرخندعقیقش را به نام خویش می کند
چو دید از رام زین سان ترکتازیصنم هم شد دلیر بوسه بازی
بدادی بوسه و از ناز می خواستچو طفلی دادهٔ خود باز می خواست
چنان بوسیده لعل نازنینشکزان شد نقش پیدا برنگینش
ز شرم خندهٔ آن لعل د ر پوشدر گوشش عرق شد در بناگوش
تبس م چون لبش را جلوه گه کردنمک از شکرستان چاشنی خورد
شکر پاسخ چکاند از نوش خندیخمستان شراب ناب قندی
معطر بالش و بستر گل آگندبه خواب ناز بردی آن دو دلبند
تو گویی در ارم شد چشمۀ خوربه آب زندگانی شیر و شکر
گهی خفتی ز زلفش چشم بیدارکه دیدی روز روشن را شب تار
ز زلف و روی جانانش شب و روزشب معراج بودی عید نوروز
دو بیدل مست ذوق جانفشانینیاز و ناز باز از همعنانی
حیا را آرزو در باز بستهچو نامحرم برون در نشسته
دو سرو ناز با هم دوش بر دوشز باغ آرزو رسته همآغوش
صنم هر گه سرود ناز می گفتبرهمن سوز دل با ساز می گفت
فسون یکدلی تا عشق خواندهصنم با برهمن فرقی نمانده
به بستر آن دو گل در خوبروییز یک غنچه دو گل بشکفته گویی
گهی گفتی صنم بی باده خوردهکه کم شد ناز من آیا که برده
گهی عاشق از آن معشوق طنّازنیاز خویش را می خواستی باز
یکی شد جان و تنها بی تکلّفبه نامی فرق چون ن قطه ترادف
من و تو از میان بیرون زده گامنماندی امتیازی هر دو جز نام
بهار زندگیشان جاودان بودبه هر یک زان دویی گویی دو جان بود
حواس خاطر آن هر دو دلدارنیارستی به تنها کرد یک کار
دو گل غرق عرق زآن سان که دانیمه و خور شسته ز آب زندگانی
پس از دیری چو بگشاد آن معمادر ناسفته شد اسم مسما
ز رشک زندگیشان آسمان مردبه ساز شادمانی غم همی خورد
گهی زین کار غیرت کار فرموداگر انصاف پرسی جای آن بود