بخش ۱۶ - اندر احوال طفولیت رام
چو ماه رام را پرتو عیان شدهلال عید ماه آسمان شد
چو چشم دایه دید آن پارهٔ نوربشسته در گلاب و مشک و کافور
به صد جان جای کردش مهد زریندهانش از شیرهٔ جان ساخت شیرین
پدر از دیدن او گشت خرسنددعا بر تربیت افزود صد چند
ببالیدن علَم شد سرو نوخیزنیارستی برو دیدن نظر تیز
ز ماه افزونی آن رشک خورشیدهمی بالید در تن جان امید
به نیسان گشت آن خورشید اقبالچو ماه چارده در چارده سال
به مکتب رفت علم و دان ش آموختعطارد را ز رشک خامه دل سوخت
سلاح جنگ یک یک یاد می کردبه تیر انداختن دل شاد می کرد
به اندک مدت آن طفل جواندلچه یک فنی، به هر فن گشت کامل
چو جسرت را دل از اولاد شد شادبه جا آورد شکرِ حق ز اولاد
به کام بخت فارغ بال بنشستبه تخت جم به صد اقبال بنشست