بخش ۱۵ - مشورت کردن راجه جسرت برای اولاد با وزیران
شبی از دور بینی خلوت آراستز هر یک اهل دانش مشورت خواست
برآمد از دل جسرَت دم سردحساب عمر خود پیرانه سر کرد
که عمرم را شمار از صد فزون استدرین اندیشه جانم غرق خون است
ندارم هیچ فرزندی ولیعهدکه بعد از من کند ناموس را جهد
اگر چه دولتی دارم کماهیمعطّل می گذارم کار شاهی
شما هریک نکو خواهید دانابگوئید آنچه باید کرد ما را
ز جا جنبید از آن دانش پژوهانخرد سنجیده پیری مصلحت دان
زمین بوسید، جسرت را دعا کردبه جان وام دعای او ادا کرد
زبان بگشاد و گفت: ای صاحب اقبالکه گیرد ماه و مهر از روی تو فال
ازین پس غم مباش از بهر فرزندبدین تدبیر خاطر دار خرسند
مرا این نکته نقل از چار بید استعلاج نسل تو جگ اسمید است
ز بعد جگ پی هوم آتشی سوزچراغ خاندان زان آتش افروز
به تحسینش همه کس لب گشادندقرار مصلحت بر جگ بدادند
ز خلوت رای چون بر تخت بنشستگره بستش به جان وَز جان کمربست
وزیر ملک را نزدیک خود خواندز لب بر فرق بختش گوهر افشاند
که ما را جگ اسمید است در پیشترا کردم وکیل مطلق خویش
چو همت شو درین کارم مددگارکه همت کرد بر من واجب این کار
سپردش پس کلید گنج خانهاضافه داد همت بر خزانه
که از آب و سروج آن روی جا کنبه نذر جگ شهری نو بنا کن
رها کردند پس اسپِ سیه گوشبه دنبالش دلیران ظفرکوش
مزّین بر گلویش لوحی از زرچو ماه چارده در شب منور
بر آن زر لوح نام رای مسطورجو بر خورشید تابان سکّۀ نور
نوشته بعد نامش کین جنیبتبه رسم جگ سر داده ست جسرت
هر آن رایی که بر جنگش بود رأیببندد اسپ و او گردد صف آرای
هر آن کس صلح شد معقول خاطردهد باج و شود در جگ حاضر
نیامد کس ز حکم رای بیرونمطیع حکم او شد ربع مسکون
به سالی ربع مسکون را بپیمودنبستش هر که را یارا نه آن بود
به هفت اقلیم گشت و باز گردیدنشسته رای، راه او همی دید
خراج جسرت آوردند بر سرچه خاقان و چه فغفور و چه قیصر
ستاده بر سریرش تاجدارانچو نرگس زار در فصل بهاران
در آن مدت که ماند اسبش به جولانبنای شهر نو آمد به پایان
هماندم رای با اسب جهانگردبه دولت شهر نو را تختگه کرد
چه شهر نو که خرم بوستانینشاط و خوشدلی را نوجهانی
منقّش کاخهای آن زر اندوددر و دیوار مشک و عنبر اندود
نشسته جسرت اندر جگ مربعبه تخت زر به سر تاج مرصع
ز هفت اقلیم هفتاد و دو ملّترسیدند از صلای عام جسرت
ضیافت کرد گیتی را به احسانکه گشت از ذره تا خورشید مهمان
هر آن نعمت که در خوان جهان بودنخوانده پیش هر کس داشت موجود
ز کار نان دهی چون دل بپرداختبرای گنج بخشی انجمن ساخت
همی بارید یکسان تا که بودشبه فرق مور و جم باران جودش
ز بس زد بحر دستش موج گوهربر آورد آرزوی هفت کشور
ز جود عام او در ربع مسکونگدا هم کیسه شد با گنج قارون
نمانده در جهان محتاج یک کسبجز کودک به شیر مادر و بس
به رأی رای پس پیر برهمنبه رسم هوم آتش کرد روشن
بر آتش مجتمع از کاردانانهمه آتش پرست و بید خوانان
به کار جگ هر یک پا فشردندبخور هوم آتش را سپردند
به حکم چار بید آتش پرستانچو اسب جگ را کردند قربان
در آتش سوختند آن اسب موجودکه رسم جگ اسمید این چنین بود
ز آتش جلوه گر شد شخصی از نورفروغ طلعتش چون آتش طور
تنش در شعله چون یاقوت شادابسراپا آتشین چون کرم شب تاب
ز آتش کرده پیراهن تن اوچو خورشید و شفق پیراهن او
به جسرت گفت خیز ای رای برگیربه جام زر برنج پخته در شیر
که این پسخوردهٔ روحانیان استبه جسم آرزوی مرده، جانست
برو دیگر ز نومیدی مکش آهکه جگ تو شده مقبول درگاه
طفیل جگ چو این آتش فروزیترا خود چار فرزند است روزی
چنان طالع شوند این چار اخترکه ماند نام تو تا روز محشر
چو جسرت دید آن نور نهانیز آتش یافت آب زندگانی
تواضع کرد و جام شیر بگرفتتبرّک چون مرید از پیر بگرفت
ز بس شادی نمانده بر زمین پایسبک بر جست و کرد اندر حرم جای
سه بانوی کلان را پیش خود خواندبه صد جان در کنار خویش بنشاند
به دست خویش کرد آن شیر تقسیمیکی را نیم دو را نیمۀ نیم
همان شب هر سه مه را ماند امیدبه نه مه بارها چیدند از بید
نخستین کوسلا شد مشرف رامدمید از کیکیی ماهی برت نام
سویرا چون در گنجینه بگشادسترگن را به لچمن توأمان داد
به طفلی کین چهار ارکان دولتتوانا می شدند از ناز و نعمت
دل لچمن شدی از رام خرسندسترگن را به برت افتاد پیوند
به هر جا رام با اقبال می رفتچو سایه لچمن از دنبال می رفت
به بازی دو به دو هرچار نازانهمی کردند بازی ناز بازان
که آمد خال برت از مللک پنجاببه جسرت گفت کای رای ظفریاب
به من بسپار خواهرزادهٔ منکه در پنجاب استادان پُر فن
به جان تعلیم علم و دانش و دینکنند آن سان که گوید خلق تحسین
جوان گردد کند کسب سعادتبه پیش رای آید بهر خدمت
سوی پنجاب از فرمودهٔ شاهبرت رفت و سترگن نیز به همراه
در آن کشور هلالش گشت مهتابقوی سرپنجه گشت از آب پنجاب
ز حال برت تا کی گویم اینجامن و گفتار عشق رام و سیتا