گنج

بخش ۱۲ - در مذمت حساد

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۹ بیت
در افکندم به میدان گوی دعویبه صوفی صورت ابلیس معنی
که بی دین خوانَدم ز افسانۀ رامهدف سازم کنون از تیر الزام
نه پیر مجتهد اقوال کفّاربخواند تا نویسد رد آن زار
گران ناید چنین افسانه بر شرعکه نقل کفر نبود کفر در شرع
خلیل الله خواهد نور اسلامنبود آن گفتگو جز بهر الزام
نه در بتخانه رفت از بهر تعظیمبرای بت شکستن شد براهیم
چو من سجاده بافم پاک زانمگر از زنار باشد ریسمانم
دلت ساکن به کفر ما یقین استبگو پروانه باری در چه دین است
چو بلبل گرچه باغ و گل ندارددلی دارد که صد بلبل ندارد
به بلبل گل چسان خواند وفادارخزان نادیده بگریزد ز گلزار
نه بوی خوش کند پروانه نی رنگبه جان در دامن آتش زند چنگ
کند بر پای آتش جان فشانیبشوید دست ز آب زندگانی
مگو کافر که هست از امت عشقبه مردن زنده دارد سنّت عشق
چو در عشق است سنّت جان سپردنبباید بی غرض مردانه مردن
مگس هم جان دهد بر شهد و روغنولی پروانه را سوزیست روشن
دلم را نیز چون پروانه انگارخدا را بگذر و بازم میازار
نه آتش بهر هوم افروخت ستمکه بید و برهمن را سوختستم
دهید انصاف ای نازیرکی چند !که چون مؤمن نمودم مشرکی چند؟
دلا بی غم نشین از طعنۀ غیربنا کن کعبه از سنگ و گل دیر
برهمن هم تو منصف باش مارامکن کافردلی یکدم خدا را !
بگو باری چو داری عقل و فرهنگبت سیمین نکوتر یا بت سنگ
جمادی را پرستیدن نه نیکوستبت سیمین پرستیدن چه آهو ست؟
به تو کافر چه گویم ماجرا راکه نی بت را شناسی نی خدا را
بود عاشق برهمن بر رخ ماهدلش آتشکده، ناقوس زن آه
کند زنّار جان مشکین طنابشرخش هم بت بود هم آفتابش
چنین بت گر بیا بم ای برهمناگر عاشق نگردم کافرم من
دمی هشیار باش ای دل ز مستیبه کفر عشق کی یزدان پرستی
که دل بی چاشنی عشق تنگ استمرا زین دل که بی درد است ننگ است
به پیش ما چه گیری عشق را نامبه پیغمبر مده تعلیم اسلام
نفهمد سرّ وحدت غیر عاشقکه گردد کعبه گرد دیر عاشق
نه عاشق کافر است و نی مسلمانکه داند عشق را خود دین و ایمان
به عشق اندر کسی صادق ندیدمپرستم هر کرا عاشق شنیدم
نه من دارم به کفر و دین شان کاربه عشق افسانه چشمم گشت خونبار
ندیدم حسن لیلی، ناز شیرینندانم کو به دوزخ رفت یا این
نخواهم سوختن در آتش رامنه اندر گور مجنون خواب و آرام
کسی جز حق، مآل کس نداندجز این کز حال خود افسانه خواند
ولی ز انصاف خود را نیست چارهبباید کردن از عبرت نظاره
نه افسانه است این عشقی که گفتمچو خورشیدست هر گوهر که سفتم
دروغ افسانه نتوان بست نتواننشاید در جناب عشق بهتان
اثر در آه بی دردان نباشددل خود دیده را افغان نباشد
توان نوشید آب از ساغر میولیکن مستی می نیست در وی
توان معلوم کرد از قصۀ رامکه خون باده دارد عشق در جام
نه داغی ماندگان بر دل نماندشنه باغی کز گلی او نش کفاندش
به درد و غم بسا ثابت قدم کردبه مردی و جوانمردی علم کرد
ازان هر کار کز دستش برآمدنه ز آدم کز فرشته برتر آمد
محال است این که کس بر روی دریاببندد پل گشاید شهر لنکا
خرد زین نکته تا آگاه گشتهنشان پل زیارت گاه گشته
هنوز آثار آن پل هست بر پاتماشاگاه سیا حان است آنجا
مگو کان نزد عاقل هست دشوارکه از اعجاز عشق آسانست هر کار