شمارهٔ ۱۰ - در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی
آب آنگور بیارید که آبانماهستکار یکرویه به کام دل شاهنشاهست
وقت منظر شد و وقت نظر خرگاهستدست تابستان از روی زمین کوتاهست
آب انگور خزانی را خوردن گاهستکه کس امسال نکردهست مر او را طلبی
شاخ انگور کهن دخترکان زاد بسیکه نه از درد بنالید و نه برزد نفسی
همه را زاد به یک دفعه، نه پیش و نه پسینه ورا قابلهای بود و نه فریادرسی
اینچنین آسان فرزند نزادهست کسیکه نه دردی متواتر بگرفتش، نه تبی
چون بزاد آن بچگان را، سر او گشت به خموندر آویخت به روده، بچگان را، به شکم
بچگان زاد مدور تنه، بیقد و قدمصد و سی بچهٔ اندر زده دو دست به هم
دو تکز در شکم هریک ، نه بیش و نه کمنه در ایشان ستخوانی، نه رگی، نه عصبی
چون نگه کرد بدان دخترکان مادر پیرسیر بودند یکایک، چه صغیر و چه کبیر
کردشان مادر بستر همه از سبز حریرنه خورش داد مر آن بچگکان را و نه شیر
نه شغب کردند آن بچگکان و نه نفیربچهٔ گرسنه دیدی که ندارد شغبی؟
رزبان گفت چه رایست و چه تدبیر همیمادر این بچگکان را ندهد شیر همی
نه به پروردنشان باشد آژیر همینه رهاشان کند از حلقهٔ زنجیر همی
بمرند این بچگان گرسنه بر خیر همیبیم آنست که دیوانه شوم ای عجبی
رفت رزبان، چو رود تیر به پرتاپ همیبه رز اندر بکشید آب ز دولاب همی
گفت اگر شیر ز مادر نشود یاب همیاین توانم که دهمتان شب و روز آب همی
مرد باید که کند سعی در این باب همیتا خداوند پدیدار کندتان سببی
بچگانش بنهادند تن خویش برآبنچخیدند و نجنبیدند از بستر خواب
گرد کردند سرین محکم کردند رقابرویها یکسره کردند به زنگار خضاب
دادشان رزبان پیوسته سرآبی چو گلابنشد از جانبشان غایب، روزی و شبی
گفت پندارم کاین دخترکان زان منندچون دل و چون جگر و چون تن و چون جان منند
تا بباشند بدین رز در مهمان منندرز، فردوس منست، ایشان رضوان منند
تا درین باغ و درین خان و درین مان مننددارم اندر سرشان سبز کشیده سلبی
رزبان تاختنی کرد به شهر از رز خویشدر رز بست به زنجیر و به قفل از پس و پیش
بود یک هفته به نزدیکی بیگانه و خویشز آرزوی بچهٔ رز، دل او خسته و ریش
گفت کم صبر نماندهست درین فرقت بیشرفت سوی رز، با تاختنی و خببی
در چو بگشاد، بدان دخترکان کرد نگاهدید چون زنگی هر یک را دو روی سیاه
جای جای بچهٔ تابان چون زهره و ماهبچهٔ سرخ چو خون و بچهٔ زرد چو کاه
سر نگونسار ز شرم و رخ تیره ز گناههر یکی با شکم حامل و پرماز لبی
رزبان را به دو ابروی برافتاد گرهگفت: لا حول و لا قوة الا بالله
ابن بلایه بچگان را ز چه کس آمده زههمه آبستن گشتند به یک شب که و مه
نیست یک تن به میان همگان اندر بهاینچنین زانیه باشد بچهٔ هر عنبی
نوزتان مادر شش روز نباشد که بزادنوزتان ناف نبریده و از زه نگشاد
نوزتان سینه و پستان به دهن بر ننهادنوزتان روی نشست و نوزتان شیر نداد
همه آبستن گشتید و همه دیو نژاداین مکافات چنین باشدتان اجر شبی
راست گویید که این قصه و این نادره چیستوانکه آبستنتان کرد بگویید که کیست
این چه بیشرمی و بیباکی و بیدادگریستجای آنست که باید به شما بر بگریست
نه یکی و نه دو و نه سه، هشتاد و دویستاین همه دخت بسودن نتواند عزبی
دختران رز گفتند که: ما بیگنهیمما تن خویش به دست بنیآدم ننهیم
ما همه سربسر آبستن خورشید و مهیمما توانیم که از خلق زمان دور جهیم
نتوانیم که از ماه و ستاره برهیمز آفتاب و مه مان سود ندارد هربی
روز هر روزی، خورشید بیاید بر ماخویشتن برفکند بر تن ما و سر ما
چون شب آید برود خورشید از محضر ماماهتاب آید و درخسبد در بستر ما
وین دو تن دور نگردند ز بام و در مانکند هیچ کس این بیادبان را ادبی
بچگان ما مانندهٔ شمس و قمرندزانکه همصورت و همسیرت هر دو پدرند
تابناکند ازیرا که دو علوی گهرندبچگان آن بنسبتر که ازین باب گرند
چهره و رنگ و رخ و عادت آبا سپرندتهمت آلوده نگردند به دیگر سببی
رزبان گفت که این مخرقه باور نکنمتا به تیغ حنفی گردن هر یک نزنم
تا شکمشان ندرم، تا سرشان برنکنمتا به خونشان نشود معصفری پیرهنم
تا فراوان نشود تجربت جان و تنمکاین خشوکان را جز شمس و قمر نیست آبی
اگر ایدونکه به کشتن نمرند این پسرانآن خورشید و قمر باشند این جانوران
زان کجا نیست مه روشن و خورشید مرانبه نسب باز شوند این پسران با پدران
و گر ایدونکه بباشند ز پشت دگراناز پس کشتن زنده نشوند، ای وربی!
رزبان آمد و حلقوم همه باز بریدقطرهای خون به مثل از گلوی کس نچکید
نه بنالید از ایشان کس و نه کس بتپیدباز آمد همگانرا سوی چرخشت کشید
به لگد ناف و زهار همه از هم ببریدکه از ایشان، به تن اندر شده بودش غضبی
پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرشخونشان کرد به خم اندر و پوشید سرش
پس به صاروج بیندود همه بام و برشجامهٔ گرم برافکند پلاسین ز برش
پنج شش ماه زمستانی نگشاد درشدو ربیع و دو جمادی و تمام رجبی
آمد آنگاه چنانچون متکبر ملکیتا ببیند که چه بودهست بهر کودککی
به خم اندر نگرید، از شب رفته سه یکیدید اندر خم سنگین همه را گشته یکی
با رخ رخشان چون گرد مهی برفلکیبر سماوات علی بر شده زیشان لهبی
رزبان گفت که این لعبتکان بیگنهندهیچ شک نیست که از نسبت خورشید و مهند
از سوی ناف و ز پشت دو گرانمایه شهندعیبشان نیست اگر مادرکانشان سیهند
گاه آنست که از محنت و سختی برهندجای آنست که امروز کنم من طربی
مجلسی سازم با بربط و با چنگ و رباببا ترنج و بهی و نرگس و با نقل و کباب
بگسارم به صبوح اندر، زین سرخ شرابکه همش گونهٔ گل بینم و هم بوی گلاب
گویم آنگاه بدان قطره یک داروی خوابیاد باد ملکی ، ذوحسبی، ذونسبی
ملک شیردل پیلتن پیلنشینبوسعید بن ابوالقاسم بن ناصر دین
نه من و نیمش تیغی که بدو جوید کینسه رش و نیم، درازی یکی قبضه ازین
از عباد ملک العرش نکوکارترینخوشخویی، خوش سخنی خوشمنشی، خوشحسبی
ملک حق و ملکزاده چو مسعود بودکز سخا و کرم کلی موجود بود
میر کز گوهر پاکیزهٔ محمود بودهمچو محمود بنای کرم و جود بود
هر کجا عود بود، بوی خوش عود بودندمد بوی ز هر چوبی و از هر حطبی
میر باید که چنو راد و ملکزاده بودایزدش فر و شکوه ملکی داده بود
هند بگشاده و آمل همه بگشاده بودلشکر صعب سوی ترک فرستاده بود
در دل قیصر بیم و فزع افتاده بودتا بیارند به غزنی سر او بر خشبی
ملک العرش همه ملک به مسعود سپردکشور عالم، هر هفت برو بر بشمرد
جمله زنگار همه هند به شمشیر ستردملکت هند بد و سخت حقیر آمد و خرد
ندبی ملک سپاهان را یازید و ببردروم را ماندهست اکنون که بیازد ندبی
تا جهان باشد، خسرو به سلامت مانادایزد از ملکت او چشم بدان دور کناد
تن او تازه جوان باد و دلش خرم و شادپیشهٔ او طرب و مذهب او دانش و داد
دشمن و دوست به کام دل این خسرو بادمرساناد خداوند به رویش تعبی