گنج

شمارهٔ ۹ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

بوستانبانا! حال و خبر بستان چیستوندرین بستان چندین طرب مستان چیست
گل سر پستان بنموده، در آن پستان چیستوین نواها به گل از بلبل پردستان چیست
در سروستان بازست، به سروستان چیستاور مزدست، خجسته سر سال و سرماه
باز در زلف بنفشه حرکات افکندنددهن زرد خجسته به عبیر آگندند
در زنخدان سمن، سیمین چاهی کندندبر سر نرگس مخمور طلی پیوندند
سرو را سبزقبایی به میان در بندندبر سر نرگس تر سازند از زر کلاه
سندس رومی در نارونان پوشاندندخرمن مینا بر بید بنان افشاندند
زندوافان بهی زند زبر برخواندندبلبلان وقت سحر زیروستا جنباندند
قمریان راه گل و نوش لبینا راندندصلصلان باغ سیاووشان با سرو ستاه
دیلمی‌وار کند هزمان دراج غویبر سر هر پرش از مشک نگاریده ووی
ورشان نوحه کند بر سر هر راهرویبلبل از دور همی‌گوید بر من بجوی
خول طنبوره تو  گویی زند و لاسکویاز درختی به درختی شود و گوید: آه
فاخته وقت سحرگاه کند مشغله‌ایگویی از یارک بدمهرست او را گله‌ای
کرده پنداری گرد تله‌ای هروله‌ایتا در افتاده به حلقش در مشکین تله‌ای
هر چکاوک را رسته ز بر سر کله‌ایزاغ با داغ گرفته به یکی کنج پناه
کبک چون طالب علمست و درین نیست شکیمساله خواند تا بگذرد از شب سه یکی
بسته زیر گلو از غایه تحت‌الحنکیساخته پایکها را ز لکا موزگکی
پیرهن دارد زین طالب علمانه یکیدر دو تیریز ببرده قلم و کرده سیاه
هدهدک پیک بَریدست که در ابر تندچون بریدانه مرقع به تن اندر فکند
راست چون پیکان نامه به سر اندر بزندنامه گه باز کند، گه به هم اندر شکند
به دو منقار زمین چون بنشیند بکندگویی از سهم کند نامه نهان بر سر راه
به سمنزار درون لالهٔ نعمان به شنارچون دواتی بُسَدینست خراسانی‌وار
وان دوات بُسَدین را نه سرست و نه نگاردر بنش تازه مداد طبری برده به کار
چون ده انگشت دبیری که کند فصل بهاربه دوات بسدین اندر، شبگیر پگاه
باد خوشبوی دهد نرگس را مژده همیکه گل سرخ به در آمد از پرده همی
با تو در باغ به دیدار کند وعده همینرگس از شادی آن وعده، کند سجده همی
به تکاپوی سحاب آید از جده همیبه لب باغ، کند در سلب باغ نگاه
باغ معشوقه بد و عاشق او بوده سحابخفته معشوقه و عاشق شده مهجور و مصاب
عاشق از غربت باز آمده با چشم پرآبدوستگان را با سرشک مژه برکرد از خواب
دوستگان دست برآورده بدرید نقاباز پس پرده برون آمد با روی چو ماه
عاشق از دور به معشوق خود اندر نگریدبخروشید و خروشش همه گوشی بشنید
آتشی داشت به دل، دست زد و دل بدریدتا به دیده بت او آتش پنهانش بدید
آب حیوان ز دو چشمش بدوید و بچکیدتا برست از دل و از دیدهٔ معشوق گیاه
همچنین ماه دو، سر از بر بالینش یافتگه و ناگاه چنین دل بدرید و بشکافت
عاشق از دور بدید و بدوید و بشتافتتا دل و دیده و تا تنش ازو گرم بیافت
تا که خورشید فراز آمد و بر دوست بتافتبشدش کالبد از تابش خورشید تباه
اینهمه زاری عاشق بنمود و ننهفتهیچ معشوقهٔ او را دل و دیده نشکفت
ساعتی با او ننشست و نیاسود و نخفتنشدش کالبد از زاری و ز فرقت زفت
اینچنین سنگدلی، بی‌حق و بیحرمت جفتشاه مسعود مبیناد و میفتاد به راه
ملکی کش ملکان بوسه به اکلیل زنندمیخ دیوار سراپرده به صد میل زنند
چون به لشکرگه او آینهٔ پیل زنندشاه افریقیه را جامه فرونیل زنند
چون رسولانش ده گام به تعجیل زنندقیصر از تخت فرو گردد و خاقان از گاه
ملکی کو ملکان را سر مایه شکندلشکر چین و چگل را به طلایه شکند
گرز او مغفر چون سنگ صلایه شکنددر سرش مغز، چوخایسک که خایه شکند
همچو خورشید کجا لشکر سایه شکندلشکر دشمن به زین شکند شاهنشاه
پادشاهی که به رومش در صاحب خبرانپیش او صف سماطین زده زرین کمران
رای کرده‌ست که شمشیر زند چون پدرانکه شود سهل به شمشیر گران شغل گران
بامدادی که زمین بوسه دهندش پسرانچهل و اند ملک بینی با خیل و سپاه
چون ملک با ملکان مجلس می‌کرده بودپیش او بیست هزاران بت نوبرده بود
چون سپه را به سوی دشت برون برده بودگرد لشکر صد و شش میل سراپرده بود
چون سواران سپه را به هم آورده بودبیست فرسنگ زمین بیش بود لشکرگاه
گر همی فرعون قوم سحره پیش آردرسن و رشتهٔ جنبیده به مار انگارد
بالله و بالله و بالله که غلط پنداردمار موسی همه سحر و سحره اوبارد
میر موسی است که شمشیر چو ثعبان دارددست ابلیس و جنودش کند از ما کوتاه
قوم فرعون همه را در بن دریا راندآنگهی غرقه کندشان و نگون گرداند
گر بترسندی و فرعون خدا را خواندجبرئیل آید و خاکش به دهن افشاند
اندر آن دریا وان آب و وحل درماندکه برون آمد از آنجا، نتواند به شناه
ملکا در ملکی فر همایست تراتا به جایست جهان، ملک به جایست ترا
بستان ملک هر اقلیم که رایست تراکه خداوند جهان راهنمایست ترا
این ولایت ستدن حکم خدایست ترانبود چون و چرا کس را با حکم اله
ایزد امروز همه کار برای تو کندهمه عالم به مراد و به هوای تو کند
از لطف هر چه کند با تو سزای تو کندزانکه ضایع نکند هر چه به جای تو کند
همه شاهان را خاک کف پای تو کنداز بلاد ختن و بادیهٔ زنگ و هراه
تا جهان باشد جبار نگهبان تو بادبخت مطواع تو و چرخ به فرمان تو باد
برکت عمر تو و مال تو و جان تو بادامر امر تو و سلطان همه سلطان تو باد
قاف تا قاف همه ملک جهان زان تو بادخود همین دان که بود «ارجو» ان شاء الله