گنج

شمارهٔ ۱۱ - در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی

شاد باشید که جشن مهرگان آمدبانگ و آوای درای کاروان آمد
کاروان مهرگان از خزران آمدیا ز اقصای بلاد چینستان آمد
نه ازین آمد، بالله نه از آن آمدکه ز فردوس برین وز آسمان آمد
مهرگان آمد، در باز گشائیدشاندر آرید و تواضع بنمائیدش
از غبار راه ایدر بزدائیدشبنشانید و به لب خرد بخائیدش
خوب دارید و فراوان بستائیدشهر زمان خدمت لختی بفزائیدش
خوب داریدش کز راه دراز آمدبا دو صد کشی و با خوشی و ناز آمد
سَفری کردش و چون وعده فراز آمدبا قدح رطل و قنینه به نماز آمد
زان خجسته سَفَر این جشن چو باز آمدسخت خوب آمد و بسیار بساز آمد
نگرید آبی وان رنگ رخ آبیگشته از گردش این چنبر دولابی
رخ او چون رخ آن زاهد محرابیبر رخش بر، اثر سبلت سَقلابی
یا چنان زرد یکی جامهٔ عُتابیپُرز برخاسته زو، چون سر مرغابی
وان ترنج ایدر چون دیبهٔ دیناریکه بمالی و بمالند و بنگذاری
زو به مقراض اَرَش نیمه دو برداریکیسه‌ای دوزی و درزش نه پدید آری
وانگه آن کیسه ز کافور بینباریدر کشی سرش به ابریشم زنگاری
نار مانند یکی سُفرگک دیباآستر دیبه زرد، ابرهٔ آن حمرا
سفره پر مرجان، تو بر تو و تا بر تادل هر مرجان چو لؤلؤکی لالا
سر او بسته به پنهان ز درون عمداسر ماسورگکی در سر او پیدا
نگرید آن رز، وان پایک رزداراندرهم افکنده چو ماران ز بر ماران
دست در هم زده چون یاران در یارانپیچ در پیچ چنان زلفک عیاران
برگهای رز چون پای خشنسارانزرگون ایدون همچون رخ بیماران
رزبان شد به سوی رز به سحرگاهانکه دلش بود همیشه سوی رز خواهان
بگشادش در با کبر شهنشاهانگفت بسم‌الله و اندر شد ناگاهان
تاک رز را دید آبستن چون داهانشکمش خاسته همچون دم روباهان
دست بر بر زد و بر سر زد و بر جبهتگفت بسیاری لاحول و لا قوت
تاک رز را گفت: ای دختر بیدولتاین شکم چیست، چو پشت و شکم خربت
با که کرده‌ستی این صحبت و این عشرت؟بر تن خویش نبوده‌ست ترا حمیت
من ترا هرگز با شوی نداده‌ستموز بداندیشی پایت نگشاده‌ستم
هرگز انگشت به تو برننهاده‌ستمکه من از مادر باحمیت زاده‌ستم
به قضا حاجت پیش تو ستاده‌ستموز حلیمی به تو اندر نفتاده‌ستم
چون ترا دیدم از پیش بدین زاریکردم از پیش رزستانت دیواری
بزدم بر سر دیوار تو من خاریکنجکی گرد تو همچون دهن غاری
پس دری کردم از سنگ و درافزاریکه بدو آهن هندی نکند کاری
زدمت بر در یک قفل سپاهانیآنچنان قفل که من دانم و تو دانی
چون شدم غایب از درت به لرزانینیکمردی بنشاندم به نگهبانی
با همه زیرکی و رندی و پُردانینخل این کار برآورد پشیمانی
گفتم ای زن که تو بهتر ز زنان باشیاز نکوکاران و ز شرمگنان باشی
پاکتن باشی و از پاکتنان باشیهرچه من گفتم «ارجو» که چنان باشی
شوی ناکرده چو حوران جنان باشینه چنان پیرزنان و کهنان باشی
من دگر گفتم ویحک تو دگر گشتیروزبه بودی چون روز بتر گشتی؟
گهرت بد بد با سوی گهر گشتیهمچنان مادر خود بارآور گشتی
دختری بودی، بر بام و به در گشتیتا چنین با شکمی بر چو سپر گشتی
راست بر گوی که در تو شده‌ام عاجزبه کدامین ره بیرون شده‌ای زین دز
راست گویند زنان را نگوارد عزبرنیاید کس با مکر زنان هرگز
بر هوا رفتی چون عیسی بی‌معجزیا چو قارون به زمین، وین نبود جایز
تاک رز گفتا: از من چه همی‌پرسیکافری کافر، ز ایزد نه همی‌ترسی
به حق کرسی و حق آیت‌الکرسیکه نخسبیده شبی در بر من نفسی
هستم آبستن، لیکن ز چنان جنسیکه نه اویستی جنی و نه خود انسی
نه ستم رفته به من زو و نه تلبیسیکه مرا رشته نتاند تافت ابلیسی
جبرئیل آمد روح همه تقدیسیکردم آبستن، چون مریم بر عیسی
بچه‌ای دارم در ناف چو برجیسیبا رخ یوسف و بوی خوش بلقیسی
اگرت باید، این بچه بزایم منوین نقاب از تن و رویش بگشایم من
ور نبایدت به زادن نگرایم منهمچنین باشم و نازاده بپایم من
و گر استیزه کنی با تو برآیم منروز روشنت ستاره بنمایم من
اگرم بکشی، بر کشتن تو خندممن چو جرجیس تن خویش بپیوندم
ور بدری شکم و بندم از بندمنرسد ذره‌ای آزار به فرزندم
گرچه بکشی تو مرا، صابر و خرسندمکه مرا زنده کند زود خداوندم
او به رز گفت که ویحک چه فضول آریتو هنوز این هوس اندر سر خود داری
بکشم منت، «لک الویل» بدان زاریکه مسیحت بکند زنده به دشواری
نه بسنده‌ست مر این جرم و گنهکاریکه مرا باز همی ساده دل انگاری
جست از جایگه آنگاه چو خناسیهوس اندر سر و اندر دل وسواسی
سوی او جست، چو تیری سوی برجاسیبا یکی داسی، مانندهٔ الماسی
حلق بگرفتش مانندهٔ نسناسیبر نهادش به گلوگاه چنان داسی
باز ببرید سر او به جدال اووانهمه بچگکان را به مثال او
پس به گردونش نهاد او و عیال اوگاو و گردون بکشیدند رحال او
درفکندش به جوال و به حبال اوسر با ریش همیدون اطفال او
برد آن کشتگکانرا به سوی چرخُشتهمه را در بن چرخُشت فکند از پشت
لگد اندر پشت آنگاه همی‌زد و مشتتا در افکند به پهلوشان پنج انگشت
گفت کم دوش پیام آمده از زردشتکه دگر باره بباید همگی را کشت
به لگد کرد دوصد پاره میان‌هاشانرگ‌هاشان ببرید و ستخوان‌هاشان
بدرید از هم تا ناف دهان‌هاشانز قفا بیرون آورد زبان‌هاشان
رحم ناورده به پیران و جوان‌هاشانتا برون کرد ز تن شیرهٔ جان‌هاشان
داشت خنبی چند از سنگ به گنجینهکه در او برنرسیدی پیل را سینه
مانده میراث ز جدّانش از پارینهشوخگن گشته، از شنبه و آدینه
رزبان آمد، با حمیت و با کینهخونشان افکند اندر خم سنگینه
بر سر هر خم ، بنهاد گلین تاجیافسر هر خم چون افسر دُراجی
عنکبوت آمد و آنگاه چو نساجیسر هر تاجی پوشید به دیباجی
چون بر ایشان به سر آمد شب معراجیرزبان آمد، تازنده چو حَجاجی
آهنی در کف، چون مرد غدیر خمبه کتف باز فکنده سر هر دو کم
بر سر خم بزد آن آهن آهن سمبفکند از سر خم تاج گلین خم
بر شد از دختر رز تا فلک پنجمبوی مشک تبت و نورِ بر از انجم
رزبان گفت که مهر دلم افزودیوانهمه دعوی را معنی بنمودی
راست گفتی و جز از راست نفرمودیگشته‌ای تازه از آن پس که بفرسودی
این عجبتر که تو وقتی حبشی بودیرومیی خاستی از گور بدین زودی
بد کردم که به جای تو جفا کردمنه نکو کردم، دانم که خطا کردم
سرت از دوش به شمشیر جدا کردمچون بکشتم نه ز چنگال رها کردم
هم به زیر لگدت همچو هبا کردمبیگنه بودی، این جرم چرا کردم
زین سپس خادم تو باشم و مولایتچاکر و بنده و خاک دو کف پایت
با طرب دارم و مرد طرب آرایتبا سماع خوش و بر برط و با نایت
بر کف دست نهم، یکدل و یکرایتوانگه اندر دهن خویش دهم جایت
رزبان برزد سوی رز گامی راغرضی را و مرادی را کامی را
برگرفت از لب رف سیمین جامی رابر لب جام نگارید غلامی را
داد در دستش آهخته حسامی رابر دگر دستش جامی و مدامی را
بزد اندر خم جام و قدح سادهبرکشید از خم آن جام چو بیجاده
باده‌ای دید بدان جام درافتادهکه بن جام همی‌سفت چو سنباده
گفت نتوان خوردن یک قطره ازین بادهجز به یاد ملک مهتر آزاده
آن خداوند من آن فخر خداونداندو لبش درگه گفتن خندان خندان
قوتش چندان وانگه خردش چندانکه درو عاجز گردند خردمندان
مایهٔ راحت و آزادی دربندانخدمتش را هنر و جود چو فرزندان
... این دو بیت ساقط شده ......
......
پیکر ظلم ز انصافش در زنداندر گذر تیر جگردوز وی از سندان
میرمسعود که رایات جهانداریزده اقبالش بر طارم زنگاری
شه اجرامش با آن همه سالاریسجده آرد به کله گوشهٔ جباری
خجل از خاک درش نافهٔ تاتاری... این مصرع ساقط شده ...
شاه محمود پدر ناصر دینش جدوز سعود فلکی طالع او اسعد
قدرش اکلیل به فرق از گهر فرقدجاهش آراسته بر اوج زحل مسند
شده با فر و بها زو شرف و سودددر او معبد خلق و کرمش مقصد
میر جاوید بماناد و همی شادانگنجش انباشته و ملک وی آبادان
کف کافیش که خرمدل ازو رادانباد چون ابر گهربار به آزادان
از نکوکاران و ز فرخ بنیاداندر خطش از ری تا ساحت عبادان