شمارهٔ ۵
آتشی شب در نیستانی فتادسوخت چون عشقی که در جانی فتاد
شعله تا مشغول کار خویش شدهر نیی شمع مزار خویش شد
شمعسان آتش زبانی زآن گروهبا دل پر از شکایت کوه کوه
بانگ زد بر شعله کای بیدادگرآفت دوران بلای خشک و تر
بیسبب این فتنه و آشوب چیستدر شکست دل تو را مطلوب پیست
بیگناهی را جفا کردن چراستبند بند از هم جدا کردن چراست
گفت آتش بیسبب نفروختمدعوی بیمعنیت را سوختم
هر کجا گفتی نیم با صد نمودهمچنان در بند خود بودی که بود
با چنان برگ و نوا و سرکشیلاف باشد ادعای بیغشی
با چنین دعوی چرا ای کمعیاربرگ خود میساختی هر نوبهار
سایهسان دائم به پستی ماندهایدر پس دیوار هستی ماندهای
از فنا گر نشئهای میداشتیاز شرر تخمی به دل میکاشتی
گر چه خاکسترنشینت کردهامبرتر از چرخ برینت کردهام
کار من نیکیست کی بس میکنمناکسی گر هست من کس میکنم
همچو نی مجذوب برگ خود مسازچون حریفان زبانی کج مباز
اهل دل مایل به پستی نیستندهمچو نی در بند هستی نیستند
مرد را دردی اگر باشد خوش استدرد بیدردی علاجش آتش است