شمارهٔ ۴
الهی به مستان روز الستکه دل بر تو بستند از هر چه هست
به آن هر دو یک تن که روز ازلکشیدند ساغر به کین هبل
به دریاکش بزم روحانیانکز او شد زمین قبلهٔ آسمان
به شاهی که در مسند مَن عرفکشیدی به سر ساغر لو کشف
به لعل لب مخزن اجتباکه یابند از او زهرنوشان شفا
به شیری که در بیشه امتحاننتابید از بحر آتش عنان
به آن رونقافزای ایوان دینکه زینت از او یافت عرش برین
به آب رخ باغ و بستان علمبه چشم و چراغ گلستان حلم
به شاهی که دادنش از صدق تاجکه یابد از او دین پاکان رواج
به فرمانده کشور علم و دینکه بود افسرش نص والکاظمین
به نور دلآرای شاه رضاکز او آشکار است شاه رضا
به جود جوادی که روز نظرگنهکارتر را کند شاد تر
به اقبال آن شاه عالیجنابکه برج دهم را بود آفتاب
به شأن شهی کز سجود درشفزون از ملایک بود عسکرش
به خاک ره آن شهنشاه دینکه بر وی شود ختم فتح مبین
به آن چهارده تن که با یکدگرکشیدند جام شفاعت به سر
که مجذوب را پیش مولای اوز جام نجاتش کنی سرخرو
به نزد شهان با دل پرامیدکنی در دو عالم مرا روسفید
چنان کن که در درگهت جان به کفبریزند خونم به خاک نجف