گنج

شمارهٔ ۳

۲۱ بیت
شنیدم که رندی به گیلان زمینز عشق بتی سوختش عقل و دین
سرایی ز نی داشت کز هر بسیچنگنجید در وی بجز ناله هیچ
نمیشد از آن خانه بیرون چو دودکه وصلی در آن خانه رو داده بود
به دلگرمی وعدهٔ وصل یاردر آن خانه عمری گرفتی قرار
قضا را در آن بیشهٔ امتحاننسیم قدر گشت آتش‌فشان
چو آن باد آتش‌فشان برفروختبسی خانه از نی در آن بیشه سوخت
عیان دید آن در وفا استوارکه آن خانه را گشت آتش حصار
نترسید از آن آتش امتحانکه بود آتش سینه‌اش بیش از آن
دلش آن چنان باوفا یار شدکه ابر کرم آفرین‌بار شد
چنان حکم شد بر سحاب از قدرکه گرداب از قطره یابد شرر
هنوز ابر بود از کرم قطره‌بارکه زد آب بر آتشش وصل یار
بده ساقی آن آتش لعل فامکز او کار دیوانگی شد تمام
به دیوانگی ذوق صهبا خوش استکه شور جنون هم دوبالا خوش است
شراب و جنون چون گشایند دستکنند آسمان را به اقبال پست
مغنی نوای طرب ساز کنطرب را در این پرده آواز کن
نوای دلم عاشق ساز توستخوش آن دل که مشتاق آواز توست
بگو فاش و رسوا به آواز نیکه این فتنه نه جم گذارد نه کی
مغنی بگو فاش با تار چنگکه جای رکوع است این دیر تنگ
شنو تا چه خوش گفت آواز دفکز این دایره هیچ نامد به کف
شبی تار تنبور دیدم گریستکه جز زهر دوری در این کاسه نیست
چه خوش گفت ناقوس این کهنه دیرکه یزدان کریم است و انجام خیر