شمارهٔ ۲
مگر کرد شاهی به وقتی شکاربه سرمنزل ژندهپوشی گذار
طلب کرد آبی از آن بیوجودکه چون شعله نم در وجودش نبود
روان از پی آب آن باددستسبکروح چون شعله از خاک جست
لب جام شه را چو بر لب رسیدتو گفتی سکندر به مطلب رسید
شهش خواست بر سر نهد تاج خویشرساند تنی را به معراج خویش
همان مرد در فقر ثابتقدمچو درویشی از تاج شه کرد رم
ز منّت چو رم کرد گلگل شکفتبسی بینیازانه خندید و گفت
تو باید که بر خود ترحّم کنیکه این جود از مال مردم کنی
به مال کسان جود کردن خطاستاز این مال اگر بگذری آن سخاست
من از سر گذشتم تو از تاج زربه از تاج بخشی بود تَرک سر
بده ساقی آن آب آتش مزاجکه افسردگی را همان شد علاج
خبر نیست از دل دلافسرده راکجا نشئه جان بود مرده را
جهان را که بر آب و گل بستهاندطلسمیست بر نام دل بستهاند
نوشتند بر جوهر دل نه جسمکه این لوح باشد کلید طلسم
دل آن جان پر آتش ملتجیستنه آن شکل مخروط اهلیلجیست
بده ساقی آن آب گلنار رنگکه مشتاق صلح است و بیتاب جنگ
علاج ریا کن اگر عارفیکه کفر عظیم است شرک خفی
بده ساق آن آتش لعلفامکه در راستگویی مثل شد مدام
پی رستگاری از این دامگاهبه جز راستی نیست ما را پناه
دل کجدلان باب محراب نیستکه محراب کج قبله را باب نیست
دل کجدلان را نباشد نجاتمجو قبلهای راست از سومنات
اگر شاه شاهان بود یا گدانجاتش دهد راستی از بلا
بده ساقی آن آب آتش نهادکز او شد توکّل قوی اعتقاد
دمی گلبن همتت گل کندکه عزم درستت توکّل کند
دلی را در این ره شود بخت یارکه گردد به خضر توکّل دچار
چه شد راه دور است و تو کاهلیتوکّل گرت هست در منزلی
بیا ساقی آن جام آیینهفامکز او یافتی دولت جم نظام
به من ده کز او اِذن حاصل کنمنظر بر رخ دولت دل کنم
رخ دولت دل جمال کسیستکه از پادشاهان گدایش بسیست
رخی را که برقع به جز نور نیستز چشم و دل صاف مستور نیست
حجابش به جز جان افسرده نیستدل صاف اگر هست در پرده نیست
بده ساقی آن کیمیای وفاکه باروی مهر است و پای وفا
چه شد راه عشق تو پرپیچ بودکه در پیش پای وفا هیچ بود
دلی را که سرکش بود مهوششوفا میزند آب بر آتشش