شمارهٔ ۱
چه پیچی در این عالم پیچ پیچکه خالیست از راحت و پر ز پیچ
گره بستهای داشت طفلی به دستفکند از کف و در کمینش نشست
روان طفل دیگر ربودش ز جاچو بگشود در وی نبُد جز هوا
گره بسته دنیا و طفل آن دنیستبگویش که چیزی در او بسته نیست
فنا بر فنا ظاهرش را ببینکجایی هنوز آخرش را ببین
به تعلیم یک گردش چشم یارچهها تا کند گردش روزگار
همان است این گنبد کجنهادکز او رفت تخت سلیمان به باد
همان منزل است این بیابان تنگکه ره بست بر کیقباد و پشنگ
فلک را همانست آن دست و زورکه برد افسر از ایرج و سلم و تور
همان به در این فتنهخیز افناکه با چشم ساقی شوی آشنا
کند فارغ از غصّه زاهدتمی و مطرب و ساقی و شاهدت
بده ساقی آن کیمیای وجودکه ظاهر کنم تا کدام است جود
نه همّت همین سیم و زر دادن استکه همّت به راه تو سر دادن است