شمارهٔ ۹۱
در سرم نیست به جز سر تو سودای دگردر دلم نیست به غیر از تو تولای دگر
به ولای تو که سرمایه هر معرفت استجز تولای توام نیست تولای دگر
جز وصال تو که نایافتنش کفر دل استکافرم در دل اگر هست تمنای دگر
نیست روزی که در این میکده از باده عشقبر زبانها نفتد قصه رسوای دگر
خرم آن بادیهپیما که دل تنگش رابرده سودای تو هر لحظه به صحرای دگر
روشن آن چشم که در میکده صافدلانهر زمان محو کنندش به تماشای دگر
خوشدل آن بیدل شوریده که طفلان دیارهر زمان از پِیَش افتند به غوغای دگر
کار امروز تو هر روز به فردا افتادتا چه پیش آوردت این دو سه فردای دگر
گر توانی به سر خواهش خود پای نهادراست بر منزل مقصود نهی پای دگر
رو گدای در دل شو که به اقبال بلندهر دمت مژده فتحی رسد از جای دگر
گر چه بیفایده باشد غم دنیا مجذوباین غم هیپ تو هم بر سر غمهای دگر