گنج

شمارهٔ ۹۰

۱۴ بیت
کمند زلف کجت کرده ماه را تسخیرنگاه صف‌شکنت آب کرده زهره شیر
ز دام زلف بلندت که میتواند جَستکه میکشند در این حلقه ماه در زنجیر
هزار حلقه و هر حلقه‌اش هزار شکنفدای هر شکنش همچو من هزار اسیر
تو خواه در قفسم دار و خواه در گلشنکه من به دام تو افتاده‌ام به نیم صفیر
غمت که از غم دنیا و آخرت طاق استخلاص کرده مرا از غم قلیل و کثیر
چو عارضی‌ست لباس همه چه کهنه چه نوچو رفتنی‌ست حیات همه چه زود چه دیر
به عمر رفته تأسف چه سود می‌بخشدبرون چو رفت دگر باز پس نیاید تیر
چه دل نهیم به این کهنه دیر تنگ خرابکه عنقریب کنندش ز خشت ما تعمیر
دلی که داده جهانش به آب و رنگ فریبشکفتگی نشناسد چو غنچه تصویر
به کار هم همه اجزای دهر در کارندبه یکدگر همه را بسته‌اند چون زنجیر
بهشت را به تصور نمیتوان سنجیدضمیر صاف‌دلان را مگر کنم تصویر
بهشت را به تمنّا نمی‌دهند به کسمگر به بنده خوش‌اعتقاد پاک‌ضمیر
ز راز انجم و افلاک آن کس آگاه استکه بسته این همه دیوانه را به یک زنجیر
به هر چه خیر تو باشد شتاب کن مجذوبکه گفته‌اند بسی آفت است در تاخیر