گنج

شمارهٔ ۹

۱۲ بیت
روزی که فلک در خم چوگان تو گرددباید دو جهان عرصه میدان تو گردد
خورشید جهان‌گیر شود نقش نگینتچون دوش فلک تخت سلیمان تو گردد
بیدار شود فتنه غوغای قیامتتا در دو جهان شحنهٔ دیوان تو گردد
ترک قَدَراندازِ قضا همچو قیامتباید همه جا از پی جولان تو گردد
خورشید قیامت که زوالش نتوان یافتآرامگهش مشرق ایوان تو گردد
در بندگیت هر که قدیم است همان استمریخ همان بندهٔ فرمان تو گردد
از راز دل خصم که چون آتش خاراستآگاه مگر بر گه پیکان تو گردد
عیسی که شمرده است غنیمت دم خود رامی‌خواست که تا حشر ثناخوان تو گردد
خضر از طلب چشمه حیوان نکشد دستتا باز جوان از لب خندان تو گردد
ناچار فلک دامن گسترده بچیندروزی که پر از نعمت احسان تو گردد
بردار نقاب از رخ و بنمای به خورشیدتا از دل و جان واله و حیران تو گردد
مجذوبِ تو نوروز و شب عید نداندآن روز کند عید که قربان تو گردد