گنج

شمارهٔ ۱۰

۹ بیت
جلوه‌ای از قامتش تا دل تمنا می‌کندتا قیامت آرزو خون در دل ما می‌کند
غمزه‌اش مستان‌رقم بر غارت جان می‌کشدخنده‌اش خون در دل خضر و مسیحا می‌کند
زردی رخسار ما از راز دل پوشیده نیستجمله را اظهار و ما را صبر رسوا می‌کند
غافل از تنهانشین بزم غم شاها مباشعیش عالم را به کام خویش تنها می‌کند
بی‌نشانی را که نتوان داد از جایش نشانهر که در خود گم شود البته پیدا می‌کند
جز دلت جام و جمی در انفس و آفاق نیستدیده هم از دولت این دل تماشا می‌کند
قفل وسواس خرد را با جنون باید شکستکی کلید این قفل درهم رفته را وا می‌کند
چرخ مینارنگ از اسباب موروثی پر استخوشدل آن رندی که حرف جام مینا می‌کند
باده بر دیوانه در هر مذهبی باشد حلالواعظ ما غیبت مجذوب بیجا می‌کند