شمارهٔ ۱۱
خوش آن که صبح نظر بر رخ تو باز کندحضور قلب به دست آرد و نماز کند
حضور قلب کسی را بود که در قدمترخ نیاز به درگاه بینیاز کند
رخ نیاز کسی دارد آبروی قبولکه روی عجز به درگاه کارساز کند
که روی عجز به این در نهاد کز شادیچنان نشد که به خورشید و ماه ناز کند
چنان نشد که شهی را به قوت زر و زورشود نصیب که خود را ز اهل راز کند
شود نصیب آن کس غمت که با دل شادتو را پرستد و از غیر احتراز کند
تو را پرستد و شادی کند کسی که دلشبه روی خود در عیش از در تو باز کند
به روی خود همه کس آبروی خود خواهدخوش آن که روی به خاک آرد و نماز کند
خوش آن که در طلب وصل یار چون مجذوبز هر چه جز غم یار است احتراز کند
ز هر چه جز غم یار است هر که دل پرداختبسا که بر رخ دولت شکفته ناز کند