گنج

شمارهٔ ۱۲

۹ بیت
مرا هر دم به کویت شوق دل ناچار می‌آردنمی‌داند که بی‌تابی ملامت بار می‌آرد
چه شد سودای عشقت برد از کف صبر و هوشم رادل آتش‌نهاد و دیدهٔ خونبار می‌آرد
کدامین سرگذشت خویش را در نامه طی سازمجدایی بر سر عاشق بلا بسیار می‌آرد
شب هجران مگو آخر ندارد صبر پیش آورکه آخر صبح وصلت مژده دیدار می‌آرد
بنازم آن چمن‌پیرای چابک‌دست یکتا راکه هر دم نوگلی دیگر به این بازار می‌آرد
کسی جان می‌برد آخر ز دست ننگ نادانیکه اول بر کمال نقص خود اقرار می‌آرد
مده زنهار بر باد تکبر خرمن دل راکه این دریای آتش‌بار آتش بار می‌آرد
نهال آرزو شیرین نسازد کام طامع راکه گر آب حیاتش داده حنظل بار می‌آرد
دل مجذوب را خوشحال تا دیدم یقینم شدکه عشق آخر طبیبی بر سر بیمار می‌آرد