شمارهٔ ۱۳
مژده ای دل که یار میآیدغم مخور غمگسار میآید
دیده بگشا که گرد موکب شاهخوشتر از نوبهار میآید
مسند دل ز غیر خالی کنکآن شه کامکار میآید
صبح دولت که گرد راه دل استآن هم از یک کنار میآید
می و معشوق و مطرب و ساقیغم مخور هر چهار میآید
گریه گفتم بکن که عقده گشاستناله گفتم به کار میآید
هر که را گریه رو دهد بیشکنخل عمرش به بار میآید
جان من با جفای خار بسازکه گلت بر کنار میآید
چشم من خویش را معاف مدارگریه کن کز تو کار میآید
روزگارت اگر به ناله گذشتغم مخور روزگار میآید
جان خود را فدای جانان کندیگر از جان چه کار میآید
میکنندش قبول چون مجذوبهر که امّیدوار میآید