شمارهٔ ۱۴
شب در نظرم بود که آن ماه برآمدخورشید مرادم به سحرگاه برآمد
از شب نفسی بود که آن خسرو خوبانچون ماه برافروخته ناگاه برآمد
خندان و برافروخته و مست و خرامانآراسته تر از علم شاه برآمد
همرنگ زمرد قدحی داد به دستمکز دیدن آن دیده بدخواه برآمد
گفتا مکن از طالع درویش تعجبخیریست که از دست شهنشاه برآمد
با خار جفا برد به سر بلبل بیدلتا وصل گلش خرم و دلخواه برآمد
آهی به مراد دل پردرد کشیدمکام دو جهانم به همان آه برآمد
چشم از همه پوشیدم و نومید نگشتماین کار نه با همت کوتاه برآمد
از نیت خیر همه کس فال گرفتمتا کام من از همت افواه برآمد
دیدار دل گمشدهام گشت میسرآن یوسف غایب شده از چاه برآمد
افتادگی و مسند دل دست به دست استتا قرعه به نام دل آگاه برآمد
بر لوح دو عالم رقم وصل کشیدندعشق است که بر مسند از این راه برآمد
دل داشت به خون خوردن شبهای درازمماهی که به یک آه سحرگاه برآمد
مجذوب نجات دو جهان نیت خیر استاین است که از عهدهٔ بدخواه برآمد