شمارهٔ ۱۵
نه تنها فارغم کرد از جهان دردز قید جان خلاصم کرد جان درد
کسی با درد بیدردی چه میکرداگر پیدا نمیشد در جهان درد
علاج مرگ تا هر کس نداندچو خضر از چشم مردم شد نهان درد
به غیر از درد هیچم در میان نیستچو مغزم کرده جا در استخوان درد
به دست آرند صد دل را به یک تیرنبیند دست و بازوی بتان درد
تو بیدردی و از دردت خبر نیستچه گویم تا تو را آید از آن درد
نگویم درد عاشق را دوا نیستاگر با کس نمیگویی همان درد
تواند درد گردد عین درماناگر از دل نیاید بر زبان درد
علاج ناله میکردیم مجذوباگر میداد یک ساعت امان درد