شمارهٔ ۸۲
عمری اگر چه از من بیدل رمید یارشکر خدا که بر سرم آخر رسید یار
انگشت میگزی تو ز انگشت و قفل ماهدر ها گشوده بهر تو با این کلید یار
کفر است ناامید شدن از عطای دوستاین نکته را به گوش دو عالم کشید یار
نومید چون شوم که تواند به نیم لطفدر هردو نشئه ساخت مرا روسفید یار
دانسته شد که مطلبش آزاد کردن استما را به عیب بیهنری تا خرید یار
درخواست از برای گنهکار میشوداین جامه را به قامت مستان برید یار
شادی نکرد تا همه را شادمان نساختچون اضطراب از همه رفت آرمید یار
مالک زبانهکش شد و رضوان شکفتهروتا گشت رهنمای شقی و سعید یار
دست دهنده را به جهنم نمیبرندساقی بیا که داده به ما این نوید یار
اندیشه نیست یک سر سوزن ز تیر خصمآن سینه را که گشته کلام مجید یار
خیر است عاقبت شب معراج شاهد استبا گوش خود ز دوست چه ها تا شنید یار
ای دل شکفته باش که کارم بکام توستمجذوب مژده باد که اینک رسید یار