شمارهٔ ۷۹
عقل چون مشغول خود شد شهر و زندان ساختندچون جنون از خود به تنگ آمد بیابان ساختند
ناخدا تا شد از آن غافل که کارش با خداستگرد از دریا برآوردند و توفان ساختند
آسمان پیچید بر خویش و اجل بر خنده زدهر کجا طاق و رواق و کاخ و ایوان ساختند
کرد آتش سرکشی شیطان شد از آتش پدیدخاک چون افتاده شد از خاک انسان ساختند
تا در این درگاه بیدرمان نباشد هیچ درددرد عاشق را به حکمت عین درمان ساختند
کیمیا را کسب از ایشان کن که در کنج گدازخون دل را با قناعت آب حیوان ساختند
پیشبینان خرد پیش از تأسفهای جنگخارزار خشم را بر خود گلستان ساختند
با خیال کج نیاید راست هرگز ای حکیمآن چه روز اوّل از ما و تو پنهان ساختند
هر کجا کردند دل را مخزن اسرار عشقدیدهٔ بیدار عاشق را نگهبان ساختند
رهروان راه دل مجذوب بیش از امتحانبا توکل هر چه مشکل بود آسان ساختند