گنج

شمارهٔ ۷۸

۱۱ بیت
بشنو از من سخنی کز غمت آزاد کندبه یقین شاد شود هر که دلی شاد کند
بهتر از طاعت صد ساله درویشانستنیم ساعت که شهنشاه در او داد کند
ذوق سربازی شیرین چو فتد بر سر عشققصد فرهاد همان تیشهٔ فرهاد کند
کی شود صوفی جاهل خجل از وجد سماعبی‌حیا را هنر آن است که فریاد کند
باده‌نوشان به امید کرمی خوشحالندخرم آن دل که به هر حال تو را یاد کند
غرض دوست همین است که آخر همه رابه کرم بنده خود سازد و آزاد کند
دل به او ده که تو را جای دهد در همه دلصید او شو که دلت بخشد و صیاد کند
از دعای همه آن طفل شود برخوردارکه دعای پدر و مادر و استاد کند
چون کند حشر مرا آن چمن‌آرا که ز هیچخاک را سروِ گل و لاله و شمشاد کند
یا علی گویم و ایمن شوم از قهر کسیکه به یک مژده رحمت همه را شاد کند
بخت بیدار تو مجذوب همان همت توستتا چه ها همت این بخت خداداد کند