شمارهٔ ۶۸
مژده ای دل که فلانی ز سفر میآیدرفت اگر عمر گرانمایه دگر میآید
محفل دیده بیارای که آن ماهجبیناز مه چارده آراستهتر میآید
دیده بگشای که رخسار غبارآلودشآفتابیست که از ابر به در میآید
خرم آن دل که خرامان برسد دلدارشروشن آن چشم که یارش ز سفر میآید
گر شبی از ته دل ناله کنی تا به سحرغم ایام تو البتّه به سر میآید
ناله کن ناله که از ناله هنرها دیدیمگریه کن گریه که مطلب به اثر میآید
بینم اشک چه حاصل ز گلستان امیداین گلستان به همین آب به سر میآید
بیجفا گوهر مقصود مرادت ندهدگریه آن است که با خون جگر میآید
به همان یک نظر لطف که اوّل دیدمکافرم گر دو جهانم به نظر میآید
بهر بازار قیامت زر نقدی به کف آرور نه در خواب به دست همه زر میآید
همچو مجذوب اگرت صبر و تحمل باشدغم دل میرود و یار به بر میآید