شمارهٔ ۶۳
حرفی به چمن از غم آن نوشلب افتاداز آتش دل غنچه به گرداب تب افتاد
با آن که سراپای تو خون کرده دلم رافریاد ز خالی که به آن کنج لب افتاد
در پرده گذشتی به سراپرده دلهاهر کس به خیالی ز رخت در عجب افتاد
جز لطف خدا در نظر ما سببی نیستاین است که بر ما نظرش بیسبب افتاد
مجنون تو چون گرد علایق ز خود افشانداول قدمش اصل و نسب از حسب افتاد
گفتی که ز دنیای دنی کیست دنیترآن دل که به دام هوس این جلب افتاد
جا در همه دل کرد کسی کاو ادب آموختاز طاق دل افتاد اگر بیادب افتاد
دریاب که عمر تو به غیر از نفسی نیستصد سال اگر کار تو با روز و شب افتاد
حیرت مکن از صاعقهٔ باد تکبّرگر خرمن آتش به دل بولهب افتاد
روزی که در قسمت اسباب گشودندعیش و طرب و فیض و فراغت به شب افتاد
مجذوب تو مردانه گذشت از سر و برخاستآن روز که مستانه به راه طلب افتاد