گنج

شمارهٔ ۶۲

۱۰ بیت
خون افسرده شد آن دل که به قاتل نرسیدماند در خاک شکاری که به بسمل نرسید
شکوه بی‌طاقت و یک ره من مسکین ز پیشنرسیدم که رقیبی ز مقابل نرسید
کشت ما را که در او برق کند کار سهیلتا به سیلاب ندادیم به حاصل نرسید
کشتی اهل جنون تخته تعلیم فناستتا به گرداب نیفتاد به ساحل نرسید
ای که از لیلی این دشت نشان میجوییچه بگویم که نگاه از پی محمل نرسید
این کهن جامه دنیا که طرازش ز فناستتا که دیوانه نیفکند به عاقل نرسید
عقل چون نقش قدم تا به ره افتاد افتادکس به سر منزل وحدت به دلایل نرسید
طی این مرحله‌ها در گرو بیداریستکس در این بادیه در خواب به منزل نرسید
تا دلت خون نشود گریه اثرها نکندفیض کم‌تر دهد آن میوه که کامل نرسید
جزم مجذوب وصالی ز پی هجر تو هستزآن که آفت به تو از زهر هلاهل نرسید