شمارهٔ ۶۴
شبی در انتظار صبح بودم ماه پیدا شدبه دل گفتم خوشا حالت که پیک شاه پیدا شد
شتابان از پی مه مشتری هم نقد جان بر کفچنان آمد که گفتی یوسفی از چاه پیدا شد
زمانی زهره هم بازی کنان و مست و دستافشانبه چشم شوخ تر از مشتری و ماه پیدا شد
هنوز از مشتری و زهره و ماهم نظر پر بودکه صبح خنده روی دولتم ناگاه پیدا شد
همان ساعت به آب دیده تجدید وضو کردمکه دائم از وضو فیض دل آگاه پیدا شد
ز قد قامت به نیت بستهدل افراختم قامتکه دیدم دائم از الله اکبر راه پیدا شد
ز الحمد و رکوع و سجدهام شد کام دل حاصلبه تسلیم شهاداتم سلام الله پیدا شد
دعای صبح تا شد مستجاب از سجده شکرمجمال آفتابم از افق ناگاه پیدا شد
به کام دل ادای سجدهٔ شکر دگر کردمبه حمد الله غم دل گم شد و دلخواه پیدا شد
شب هجران شد و نوروز وصلم رخ نمود آخربهار عالمآرا از پی دیماه پیدا شد
ز شبهای دراز غم نشد دلتنگ امیدممگو کام دلم با همت کوتاه پیدا شد
تعجب نیست از لطف شهان و همت پاکاناگر در خانهٔ درویش شاهنشاه پیدا شد
سرافرازی در این ره رتبه از افتادگی یابدبه دنبال دل درویش رفتم شاه پیدا شد
خجل بود از رفیقان همت مجذوب مدتهابه حمد الله که مقصود دل آگاه پیدا شد