شمارهٔ ۶
هر چند تماشا ز غرورش نتوان کردشادیم که دوری ز حضورش نتوان کرد
پیدا اگر از غایت قربش نتوان دیدکم نیز ز بسیاری نورش نتوان کرد
سودای تو دردیست که درمان نپذیرددرد تو بلاییست که دورش نتوان کرد
غم نیست از آن غم که علاجش نتوان یافتفریاد از آن دل که صبورش نتوان کرد
آن را که دل از محرم و بیگانه بریدیدیگر ز تو بیگانه به زورش نتوان کرد
چشمی که نشد عاشق و بیخواب نگردیدبیدار به صد نفخه صورش نتوان کرد
آن را که خرام تو ز رفتار برآرداز جا دگر از جلوه حورش نتوان کرد
بیربط نفهمی سخن اهل جنون رادرسیست که حالی به شعورش نتوان کرد
بیدرد چه پرسی سبب گریه مجذوببرخیز که از کار ضرورش نتوان کرد