شمارهٔ ۵
ماهی که لب نوشش خاصیت جان داردبییاد لبش بودن البته زیان دارد
گر خلد برین خواهی پیداست سر کویشور آب بقا جویی در گنج دهان دارد
خورشید قیامت شد ماهی که تمنایشسرگشته به هر جانب صد سرو روان دارد
یا رب به چه زیبایی از خانه شود طالعآن مهر که دیدارش مه را نگران دارد
دریاب و زیارت کن دلهای پریشان رااین است نشان ای دل کز دوست نشان دارد
گر ماه به زیبایی منظور جهانی شدمنظور دل مستان ماهیست که آن دارد
هرگز نبرد از جا آسایش سلطانشآن را که غم عشق است دارای جهان دارد
آن گنج که پنهان است از غایت پیداییبیرون ز مکان در دل پیوسته مکان دارد
آن درد که درمانش در دست همان درد استدر پرده مهجوری صد لطف نهان دارد
آن را که زبان و دل با یکجهتان کج باختاو داند و شاهی کاو تیغ دو زبان دارد
گر گوهر اخلاصت با دُر یقین بایدباید که دلت باشد هر چیز گمان دارد
این نشو و نما مجذوب بیشوق نگاری نیستعشق است که آدم را پیوسته جوان دارد