گنج

شمارهٔ ۵۲

۱۰ بیت
جمال یار که تاب نگاه خود دارددل چو آینه را در پناه خود دارد
چرا به دست نیارد دل چو آینه رابتی که تاب رخ همچو ماه خود دارد
نظر به آینه دل به نار چون نکندبتی که چشم نیاز از نگاه خود دارد
دلم ز ترک نگاهت چه طرف بربنددکه چشم معذرت از بیگناه خود دارد
چه اعتماد به زلف کجت اسیران راکه پیچ و تاب به قصد سپاه خود دارد
چرا به دست نیارد دل پریشان راتبی که دست به زلف سیاه خود دارد
به همت سر زلفت ز اوج ماه گذشتسرم که رخصت پابوس شاه خود دارد
ز چاه راه نیندیشد آن که برق‌صفتبه راه خویش چراغی ز آه خود دارد
شدیم خاک و هنوز آن سوار شاه‌شکارغبار خاطری از گرد راه خود دارد
سزد که بر دل مجذوب خود ببخشاییکه اعتراف به عجز و گناه خود دارد