گنج

شمارهٔ ۵۱

۱۵ بیت
مستان که دل بجز می و ساغر نبسته‌اندامید جز به ساقی کوثر نبسته‌اند
دل‌کش تر است سایه طوبی و دائم استزان دل به چتر شاهی سنجر نبسته‌اند
هر شب ستارگان به تو چشمک همی‌زنندیعنی بیا به روی کسی در نبسته‌اند
مستان که دیده‌اند وفا نیست با دوروچون سکه دل به دوستی زر نبسته‌اند
شیرافکنان خصم سوار و پیاده‌رودل هم‌چو این به پشت تکاور نبسته‌اند
رمزآگهان حکایت دل سر نکرده‌اندتا قصه‌ای به نام سمندر نبسته‌اند
خوبان ز چشم بی‌هنران کی برند خوابشاهان به جای باز کبوتر نبسته‌اند
آن شب که می‌دهند دلت را دو چشم بازمردانه شو که باز تو را پر نبسته‌اند
غافل مرو به دست دعا حلقه‌ای بزنرسم ادب نکوست مگو در نبسته‌اند
دیوانگی رود ز پی بند و بست عقلاین جسر را برای شناور نبسته‌اند
طرفی نبسته اندر عمر دراز خویشآنان که دل به زلف معنبر نبسته‌اند
ملک بقا ز ملک‌فروشان این ده استتهمت به نام خضر و سکندر نبسته‌اند
بازی مکن که از پی بازیچه و فریباین طاق هفت قبه شش‌در نبسته‌اند
افتاده شو که اصل طلسمات عالمیخود را شکن که از تو عجب‌تر نبسته‌اند
مجذوب باده نوش که مستان هوشمندامید جز به ساقی کوثر نبسته‌اند