شمارهٔ ۴۵
وقت آن است که در بزم جمت یاد کنندتا به یک جرعه دلت را ز غم آزاد کنند
میفروشان که به یک جرعه خرابت کردندوقت آن شد که به یک ساغرت آباد کنند
شوخچشمان که دلت را به نگاهی بردندمیتوانند که بازت به همان شاد کنند
ناز خوبان همه لطفست مکن جورش نامکی دلت را بربایند چو بیداد کنند
که در این سلسله دل باخت که دلها نربودزان نمودند تو را صید که صیاد کنند
چون گل از ناله دلسوختگان خوش داردعندلیبان همه خوب است که فریاد کنند
راستی پیشه کن و شیوه ثابتقدمیتا چو سرو از غم بیبرگیت آزاد کنند
عشق دریاست خسان را به نظر کی آردچون حباب ار سر خود را همه پرباد کنند
تا به روی که گشایند در فیروزیخرم آنان که ز جان خدمت استاد کنند
گر چه مجذوب دلت را به نگاهی بردنددل قوی دار که بازت به همان شاد کنند