شمارهٔ ۴۴
خوش آن که لبش جز به لب جام نباشداصلا خبرش از غم ایام نباشد
می نوش که در مجمع ناموس خراباتبدنام همان است که بدنام نباشد
خوبان چو به هم سلسله زلف نمایندآن است گرفتار که در دام نباشد
رشک است که عاشق ز بلایش نبرد جانمعشوق همان به که دلش رام نباشد
مرغی که دلش ذوق گرفتاری غم یافتبیکنج قفس یک دمش آرام نباشد
گفتی به چه آتش بتوان سوخت ریا رامیگویم اگر زاهد ما خام نباشد
صد شکر که چون من همه مستند و گرفتارآن است بلا کاین دو بلا عام نباشد
آن دل که ز هم فرق کند شادی و غم راآن روز شود شاد که ایام نباشد
گفتم به تو مجذوب علاج غم ایامجز روی خوش و باده گلفام نباشد