گنج

شمارهٔ ۴۳

۹ بیت
غم زلفت پریشان در دل دیوانه می‌گرددتهیدستی بیاد گنج در ویرانه می‌گردد
نظر بر خط سبزت هر که را افتاد می‌گویدبه گرد آتش این هندو چه بی‌باکانه می‌گردد
نوشته خط سبزی ساقی ما بر لب ساغرکه هر کس بو کند این غنچه را دیوانه می‌گردد
هوای ساغر زرین به گوش ذره می‌گویدکز این ساغر سر چرخش به یک پیمانه می‌گردد
شتاب ابر صحراگرد را دیدم یقینم شدکه اشک رهنوردان گوهر یکدانه می‌گردد
به روی کشته خود می‌نشیند هرکسی آخرریا مسجد اگر سازد همان بت‌خانه می‌گردد
مکن چون واعظان ضایع به هر افسانه عمرت راکه احوال تو هم تا دیده‌‌ای افسانه می‌گردد
سخن سنجیده گو تا دوست را دشمن نگردانیز حرف بی‌تأمل آشنا بیگانه می‌گردد
مگو مجذوب بر گرد می‌ و میخانه می‌گرددبگو پروانه‌ای در بزم دل مستانه می‌گردد