شمارهٔ ۳۸
خوش آنکه تو را جوید و آزار تو بینددل را کند آیینه و دیدار تو بیند
چون عید به شادی گذرد بر همه عالمماهی که هلالش گل رخسار تو بیند
کو یوسف مصری که به هر گوشه تبریزصد یوسف بیتاب خریدار تو بیند
چون سایه نهد سر ز پیت تا به قیامتگر سرو سهی شیوه رفتار تو بیند
خود را به زمین زآن فکند پرتو خورشیدتا بر سر خود سایه دیوار تو بیند
آن دل که به رویش در توفیق گشایندخود را هدف غمزه خونخوار تو بیند
رحم است به آن رند تهیدست که از دورحسرت کشد و گرمی بازار تو بیند
چون عید مبارک شودش ماه سراسرعاشق مه نو را که به رخسار تو بیند
آنکس به تو خوشحال دهد جان که در این دامتن را قفس مرغ گرفتار تو بیند
مجذوب در این کهنهسرا روی فراغتدر خواب مگر دیده بیدار تو بیند
مجذوب تو نوروز و شب عید نداندآن روز کند عید که دیدار تو بیند