شمارهٔ ۳۶
عاشقان در دل شب چشم تری بگشایندباشد از غیب به روی تو دری بگشایند
صبحخیزان به دعا شب همه شب مشغولندباشد این در به کلید اثری بگشایند
آن در بسته که یک عمر نخندید لبشوقت آن شد که به آه سحری بگشایند
میفروشان که دلی را به دو عالم ندهندمیشود جانب ما هم نظری بگشایند
ناامید از گرهٔ کار فروبسته مباشدل قوی دار که وقت سحری بگشایند
وقت آن شد که اسیران غمت فارغبالدر فضای چمنت بال و پری بگشایند
خرم آن قوم که با نشئه سرشار جنوندر فضای چمن عشق سری بگشایند
خاک آن سروقدان شو که به مژگان سیاههر زمان بر دلت از غیب دری بگشایند
مهوشان را به فسون چون نفسی رام کنیجهد کن تا نفسی هم کمری بگشایند
منعمان قفل دری را که دعا عاجز اوستمیتوانند که با مشت زری بگشایند
خون دل تا نخوری غنچه صفت با دل تنگگره از کار تو کی در سحری بگشایند
باش مجذوبصفت بر در میخانه مقیمباشد از غیب به روی تو دری بگشایند