گنج

شمارهٔ ۳۵

۱۱ بیت
وقت آن شد کز دلم صبح سعادت سر زنددولت دیدار یارم حلقه‌ای بر در زند
می‌کشد تیغ آفتاب دولتم تا همچو دیوخصم بی‌دین رنگ رو را بازد و بر در زند
سرگذشت فیض شب را خوش نویسد تا به زرمهر از خط شعاعی روز را مسطر زند
گر به دست آرم شبی آن طره شبرنگ راهمچو موسی آفتاب از آستینم سر زند
صبر کن تا نوگلی هردم ز باغ اعتقادخنده‌ها بر اضطراب ملحد مضطر زند
می‌تواند یک شرر آه از سر اخلاص و دردآتش اندر عقده‌های عقل جادوگر زند
همت مستان تواند چون دو مینای تهیآرزوی هر دو عالم را به یکدیگر زند
لامکان عشق‌بازان صیدگاه عقل نیستباز را بر باد ده جایی که عنقا پر زند
یک قلم نقش وفا در دفتر گل ثبت نیستآه بلبل تا چه آتش‌ها در آن دفتر زند
نقد دل‌را با گداز عشق کن صاحب عیارپادشاه حسن باشد سکه‌ای بر زر زند
در تلافی‌ها لب لعل تو با مجذوب خویشچون تغافل‌های پی‌درپی مگر ساغر زند