شمارهٔ ۳۴
جمال تو را ماه تابنده شدجمالش درخشان و تابنده شد
نهفته است رخسار خود را بهشتمگر از جمال تو شرمنده شد
جمال تو اقبال جاوید داشتاز آن دولت عشق پاینده شد
مگو زلف و رخسار ما را که دیدشبی بود و برقی درخشنده شد
بلای دل و آفت خر منمهمان زلف و رخسار تابنده شد
به عاشق اگر نیستت التفاتچرا چشم شوخت فریبنده شد
به یک خندهام کردی امیدواردلم خون به امید آن خنده شد
به حمد الله از یمن صبر و وفاغمم شادی و گریهام خنده شد
تو را آن که مستانه از دل نجُستچه داند که جوینده یابنده شد
خوشا فهم آن مرغ شبزندهدارکه با نوگل خود سراینده شد
در این بزم روشندل آن کس نشستکه چون شمع پشتِ سر افکنده شد
اگر دوستی مگذر از کار دوستشتابی که عمرت شتابنده شد
از آن فرصت کارت از دست رفتکه کار تو موقوف آینده شد
به سحر آفرینی هزار آفرینکه مجذوبش از جان و دل بنده شد