شمارهٔ ۳۳
آن زمان کاین فتنهها در عالم ارواح بوددر دبستان جنون درسم هو الفتاح بود
پیش از آن کز قعر دریا خاک دل آید به دستعشق هم دریا و هم توفان و هم ملاح بود
آن زمان غواص دل بودم که با صد آب و تابگوهر یکدانهام در قلزم ارواح بود
پیش از آن کز آب حیوان خضر یابد کام دلبزم روحم را خیال لعل جانان راح بود
تا گشاید عشق بر رویم در میخانههاسالها ورد زبانم درد یا فتاح بود
صبح وصلم تا کند چاک گریبان آشکارورد صبحم سالها یا فالق الاصباح بود
آگهی از راز افلاکم جنون آسان ندادسالها سرمشق عقلم نقش این الواح بود
گر جنون آغاز کرد از عقل جای شکوه نیستاین کتاب پرغلط کی قابل اصلاح بود
مدعی را یک خطا دور از در عزت نساختقلب و بی انصاف و ناخوش طینت شطّاح بود
روزگاران بودهام سوداگر بازار عشقباب آن ناز و تکبر زاری و الحاح بود
در ازل هم با همین تیغ و زبان مجذوب مادشمان را آفت دل دوست را مداح بود