شمارهٔ ۳
بیشوق تو کی واقف اسرار توان بودبیلطف تو کی از تو خبردار توان بود
مشغول تو در کعبه و بتخانه توان گشتدر ذکر تو با سبحه و زنّار توان بود
با درد تو از منت کونین توان رستبا کوه گران تو سبکبار توان بود
از لذّت دیدار تو گر سیر توان شددر حلقه مستان تو هشیار توان بود
دانسته به دام تو فتادیم که چون دامپیش تو به صد دام گرفتار توان بود
در راه تو چون کار به افتادگی افتدپیش همه کس در همه کار توان بود
رنجور تو حال دل رنجور تو داندبا درد تو از درد خبردار توان بود
با شوق دل افروز تو مجذوب توان گشتبا نور رخت قاسم انوار توان بود
مجذوب ببازی گذر عمر و تو خشنوداز عمر چرا این همه بیزار توان بود