شمارهٔ ۲۵
مرا که با لب او نوبت سخن نرسداز آن چه باک که دستم به انجمن نرسد
اسیر زلف تو را در فضای دل چمن استکه دست باد صبا هم به آن چمن نرسد
به خویش شب همه شب همچو مار میپیچماگر نسیمی از آن زلف پرشکن نرسد
ز دوری تو هوس هاست در کمین دلمبیا که ملک سلیمان به اهرمن نرسد
به غیر ناله که را همزبان خود سازممرا که دست به یاران انجمن نرسد
سموم یأس گدازد تمام کنعان رااگر ز مصر وفا بوی پیرهن نرسد
کسی که مهر بتی برگزید میداندکه فکر شیخ به تحقیق برهمن نرسد
به جای سبزه اگر سرو قامت افرازدیکی به قامت آن سرو سیمتن نرسد
غم گران تو دانسته میکشد مجذوبو گر نه کیست که زورش به خویشتن نرسد