شمارهٔ ۲۴۴
لَئِن جَلَّت ذَنوبی فی مَقامیفَعَطفَ العَطف کافٍ لاعتصامی
بیاور ساقی آن آب خردسوزکز او ملک جنون دارد نظامی
من و میخانهای کآنجا نیرزددو صد خم عقل افلاطون به جامی
بیا واعظ که مستان نیزهدارندعجب هنگامهای و طرفهدامی
سراپا سوختی در آتش جهلهنوز ای عقل خاماندیشه خامی
ز جهل خود گر آگاهی حکیمیبه نقص خود چو پی بردی تمامی
شود ذکر ملائک نام نیکتبه نیکی گر بماند از تو نامی
نکویی کن که خصم کینهجو راتوانی دوست کردن با سلامی
به روز غم به آن امید خوش باشکه صبحی هست در دنبال شامی
مکن از مهوشان دوری چو مجذوباگر خواهی رسد کامت به کامی