گنج

شمارهٔ ۲۳۹

۱۱ بیت
نیست با ادافهمان حاجت درافشانیشوق دیدنت دارم این قدر که می‌دانی
حسن ماه کنعان را با تو چون کسی سنجدباید اولش گفتن اوست یوسف ثانی
بی‌نظیر و بی‌مثلی بی‌شبیه و بی‌ماننداز کمالت آگاهم با کمال نادانی
اسم اعظم شه را نقش کرده‌ام بر دلتا کنم به این خاتم دعوی سلیمانی
زهر و خون دل با هم کاسه کاسه پیمودموصل او تو پنداری داده رو به آسانی
در عجب تو را انداخت خون دیدهٔ بلبلبا دلش چه‌ها که نکرد غنچه‌های پیکانی
هر که هست در عالم چشم بر کرم داردبهترینِ اخلاقت همت است تا دانی
چون بخیل و حاتم را در صف جزا آرندبدنماتر از کفر است خِسّت مسلمانی
ما به شکر خون خوردن رخ به خون خود شستیمگفته‌اند نعمت را شکر می‌شود بانی
مرد تا نبازد سر، سجده‌اش نمازی نیستعشق را همین باشد سرنوشت پیشانی
خون خویش را مجذوب وقف کن به شاه نجفدر طریق سربازان این بود خدادانی