گنج

شمارهٔ ۲۳۸

۹ بیت
گرت هواست که در دیده‌ای جهان بنماییچنان که هستی باید که آنچنان بنمایی
به گرد سجده زراندود ساز لوح جبین راگرت هواست به خورشید و ماشان بنمایی
در آستانهٔ میخانه باب نیست تکبرفتاده باش که راهی به ره‌روان بنمایی
حصار میکده در بر رخ بلا نگشایدچه لازم است که خود را به آسمان بنمایی
بیا به گلشن میخانه در هوای زمستانگلی بچین که توانی به ارغوان بنمایی
شراب و عشق جوان می‌کنند پیر کهن راچه خوش بود که به پیرانه‌سر جوان بنمایی
جمال خوبی نیکان همیشه در نظر آیدبه نام نیک توانی که جاودان بنمایی
به چشم تنگ جهان گر چه مشت خاک ضعیفیز دست خویش توانی که بحر و کان بنمایی
دل فسرده نگیرند مهوشان ز تو مجذوبدلی بجو که توانی به دلبران بنمایی