شمارهٔ ۲۳۷
ای دل نهفته ناله و افغان چه میکنیرازی که برملا شده پنهان چه میکنی
در کوچهای که آب ملامت ز سر گذشتبیهوده منع دیده گریان چه میکنی
آن آهوی رمیده نگردد شکار کستکلیفم ای جنون به بیابان چه میکنی
ای آن که بوی سنبلت آشفته میکندگر دل دهی به زلف پریشان چه میکنی
زاهد تو را که خشت و گل از حال میبردگر بنگری به اَبروی جانان چه میکنی
کار تو ای طبیب مداوای عشق نیستآگه زدردْ ناشده درمان چه میکنی
ای عقل پیش عشق بجز عجز چاره نیستمور محقری به سلیمان چه میکنی
بهر دو روزه عمر که خاکست آخرشطاق و رواق و منظر و ایوان چه میکنی
در هر چهار روز دو نانت کفایتستخود را هلاک منت دونان چه میکنی
مجذوب عیش سلطنت روم و هند رابا التفات شاه خراسان چه میکنی