گنج

شمارهٔ ۲۳۳

۱۱ بیت
بیا ساقی که سردی می‌کند دیتو هم گرمی بکن با آتش می
بیار آن آتشین لعل روان راکه خون را روح سازد در رگ و پی
سخاوت پیشه کن ساقی کز آتشخلاصی یافت کفر حاتم طی
چرا بی‌می نشیند آن که مرگشجدا هرگز نشد چون سایه از پی
بکش می تا نگردد زهره‌ات آبدر آن ساعت که مرگ از پی زند هی
نظر بر جام جم کن تا بدانیچه شد تخت قباد و افسر کی
کجا بهرام فارغ گشت از گورکجا کی جان ز چنگش برد کی کی
مکن زینهار شمع ناله خاموشمؤذن چون برآرد بانگ یا حی
دل بی‌ناله از جان خشک و خالیستشنو این نکته را بی‌پرده از نی
خرد از هر دو پا لنگ است می خورمگر بی‌خود کنی این راه را طی
مکن مجذوب دست از ناله کوتاهکه من مردانگی‌ها دیدم از وی