شمارهٔ ۲۳۲
نه با خورشید و مه این چرخ بازیگر کند بازیخم چوگان این بیدادگر با سر کند بازی
قیامت قامتی در چرخ آورده است گردون راکه با هر جلوهاش آشوب صد محشر کند بازی
همین نقشی تو از افلاک میبینی و خرسندیچو طفل بیسوادی کو به هر دفتر کند بازی
دماغآشفته از ناسازی گردون نباید شدکه پیشت هر زمان در پردهٔ دیگر کند بازی
تعجب نیست از گردون اگر دست بلند اوبه تخت کیقباد و افسر سنجر کند بازی
دلیرت کی نماید عشق چون شیران به خون خوردنکه خواهی موش حرصت روز و شب با زر کند بازی
دلت کز شش جهت نقش دو یک در آستین داردچه سان با چرخ افسونگر درین شش در کند بازی
تنت خاکی دلت سنگی تو با افلاک در جنگیاگر پر نیستی راضی بگو کمتر کند بازی
دل افسرده را مجذوبوار از سینه بیرون کنخلیلی جو که در بتخانه آذر کند بازی